توی بی حسی هایم فرو میروم. زخم میزنم- پانسمان میکنم. هیچکس چهره ام را به جا نمی آورد. خودم هم که از همان اول به جا نمی آوردم. توی کله ام صدای سوت می آید. اگر گوشم را بگیرم همه چیز دیوانه کننده میشود اما من این حالت را دوست دارم چون تنها چیزی که حسش میکنم همین صدای بیمار است.
به چشم دوربین زل میزنم و عکس میگیرم تا خودم را ببینم. نمیدانم دوربینم چه مرگش شده. من این تصویر را نمیشناسم. به آن حسی ندارم. آینه کم خراب بود این هم در این موقعیت برایم ادا و اطوار در می آورد. در این موقیعت که نیاز دارم کسی را که شبیه خودم باشد پیدا کنم – شاید بهتر است برای پیدا شدنم مژدگانی بگذارم...
خون از توی بی حسی هایم میپاچد بیرون، سرد میشوم – آن وقت به زور حس و حال به خودم تزریق میکنم و باز اشباع میشوم و میریزم بیرون. آخر من یک روزی میترکم. نمیدانم مثلا چه میشود؟ واقعا اگر همینطوری بمانم چه خواهد شد؟
اصلا نمیدانم نوشته را کجا باید تمام کنم. این وحشتناک ترین قسمت کار است. هیچ یادم نمی ماند راجع به چه چیز حرف زده ام و کجای ماجرا هستم.
من به عکس خیره میشوم و توی بی حسی هایم فرو میروم. اگر این تصویر من باشد... آیا یعنی که من پیدا شدم؟ نه من فکر میکنم که اینجا هستم درست توی خودم، توی این زخم ها گم شده ام...
این «من» دیگر من نیست. عکس ها چهره ام را مبینند و نشانم میدهند. آدم را از دغدغه سر و کله زدن با واژه ها دور میکنند. دیگر درگیر این منٍ وا رفته نمیشوی. البته که هنوز نوشتن نجاتم میدهد. اما آیا این «من» نیاز به نجات داده شدن دارد؟ دیگر آیا چیزی میدانم؟ باید سری میزدم به دفتر – باید ذهن مریضم را خالی میکردم جایی. با این حال دفتر ها و عکس ها همیشه تنها راه تخلیه نیستند. ساعتها میتوانم به عکسی که چهره ام را با من رو در رو میکند خیره بمانم، آخرش که چه – همه چیز اینجا تمام میشود؟ دیگر مهم نیست بدانم. پیش سرمای اتاق، این دوربین خسته و کاغذهای سفید و قصه ای که کلماتش به آخر رسیده اند... این من دیگر کیست؟! چه کسی میتواند باشد؟ هیچ. باید در تاریکی جست و جو کرد. آینه ای بر دست گرفت. من را دید. باید دید که مرض به جسم هم راهی شده است. راستی، چه مدت میگذرد؟ دیگر آیا چیزی میدانم؟ درباره «من» فکر میکنم. هیچ میگذرد از خشکی حافظه ام – درباره من عکس میگیرم. چیزی مینویسم – من به نیمه صفحه ی بی «من» میرسم. چیزی اینجا نیست. باید چراغ را خاموش کنم – باز تاریکی – خیرگی یک آینه جوینده، بی نور تمام میشود وقت خواب است
مالیخولیای خفیف و دست سرد و چشم کم سو و پیاده روی تو لجن - یه جور غم انگیر خنده دار یا شایدم یه جور خنده دار غم انگیز••••••
من.. من یکی رو خیلی دوست
داشتم. یکی رم خیلی دوست دارم. خوب طبعا یکی یعنی یه نفر. یه نفر یعنی یه آدم. من خیلی دوست دارم یه آدمو تیکه تیکه کنم. بپزم و بخورم ... اما خوب هیچ وقت حاضر نمیشم به مغز اون دست بزنم. مغز آدم که تیکه جدا از وجودشونه. من خیلی خوشم میاد یه نویسنده شم. یعنی کار مداومم بشه نوشتن یعنی از این بهتر بنویسم. من دوست دارم نوشته های آدم گنده ها رو بخونم اگه حوصله اش باشه. هر چیزی میتونه به طور ناخودآگاه سرمو درد بیاره اما با این حال من به طور هم زمان از بین توده جمعیت بودن خوشم میاد هم به طور تهوع آوری رفتار توده ها مالیخولیای منو تشدید میکنه. از دست انداز هم خیلی بدم میاد. اوصولا من دوست خوبی نیستم و بسیار بی معرفتم. به طور حال بهم زنی چایی میخورم و جنون بیش از حدی به لواشک دارم همیشه ام روده هام مریضن یه کم هم غمگینم البته نمیدونم دلیلی داره یا نه. در حال حاضر دچار بیماری های زیادی هستم. آی.بی.اس خفیف دارم که صبح تا شب نفس منو میگیره. از اینم که مجبورم هر دفعه میرم توالت کلی به خودم فشار بیارم خیلی خوشم میاد چون فکرای بو دار و عمیق همشون مختص توالتن و هم اینقدر حالم و بهم میزنه که ای کاش میشد هیچ وقت نیازی به توالت نداشتم
میبینی چگونه مضحکه چشمان خندان شده ام ؟ میبینی ، لذت میبری بی آنکه توجهی کنم چگونه انگشتان بی سر و صاحبشان را به سوی من نشانه میگیرند ؟ همچنان سر به پایین چیزی را در گلو غورت میدهم گویی که قرصی به شعاع پنج سانتی متر را بی آب ...............